هیئت عزاداران حضرت زهرا سلام الله علیها

اصفهان، خمینی شهر، جوی آباد،خ شمس ،خ پروین ،جنب مسجد حضرت امیر، خیمه گاه فاطمی،احیاءگران فاطمیه

هیئت عزاداران حضرت زهرا سلام الله علیها

اصفهان، خمینی شهر، جوی آباد،خ شمس ،خ پروین ،جنب مسجد حضرت امیر، خیمه گاه فاطمی،احیاءگران فاطمیه

درکتاب به یاد بضعه خاتم انبیا در طوس : نمونه اى از احتجاجات آن حضرت (علیه السلام)


نمونه اى از احتجاجات آن حضرت (علیه السلام)
PDF چاپ پست الکترونیکی

مرحوم شیخ صدوق (رحمه الله) نقل مى کند : در مجلسى که مأمون فقها و اهل کلام از فرقه هاى مختلف را جمع کرده بود ، از آن حضرت سؤال شد :

یابن رسول الله! ادعاى امامت به چه ثابت مى شود ؟

فرمود :

به نص و بیان و دلیل .

پرسید : دلیل امامت چیست ؟

فرمود : علم و استجابت دعوت .۱


امام آن چنان که در حدیث معتبر هست ، امین خدا در زمین ، و حجت خدا بر بندگان او است .


امانت خداوند عالم ، وحى خدا به تمام انبیا و مرسلین و علمى است که به آدم آموخته است که ملائکه مقرّبین از تحمّل آن علم عاجز بودند

( وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَْسْمَآءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَ نبِـُونِى بِأَسْمَآءِ هَـؤُلاَءِ إِن کُنتُمْ صَـدِقِینَ )۲

و کتاب و حکمتى است که حضرت خاتم را براى تعلیم آن مبعوث فرموده است 


( لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَ یزَکِّیهِمْ وَ یعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلال مُبِین )۳ ، 


و حروف اسم اعظمى است که یک حرف آن را آصف مى دانست ، و به آن تخت بلقیس را به کمتر از چشم بر هم زدن نزد سلیمان حاضر کرد .

  

امین بر این امانت ، امام است ، و هر امینى باید سندى از آن کس که او را امین خود قرار داده است ، داشته باشد که شاهد این مقام باشد ، و سند امین خدا نص و بیان رسول خدا از ناحیه خداست .

و چون امام حجت خدا بر بندگان خداست ، و حجت خدا بر خلق ، انسان کامل است ، و کمال انسانیت به علم است ، و به بندگى خدا ـ که آنچه خدا از او خواسته او انجام دهد ، که جزایش این است که آنچه او از خدا بخواهد خدا مستجاب کند ـ به این جهت فرمود : دلیل امامت علم است و استجابت دعا .

کسى که در مجلس مأمون ـ که نخبگان مملکت پهناور اسلام در آن حضور داشتند ـ دلیل امامت را علم و استجابت دعا شمرد ، هر دو دلیل را خداوند متعال به وسیله آن حضرت نشان داد ( قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَــلِغَةُ )۴.

مأمون فضل بن سهل را مأمور کرد که پیشوایان مذاهب مختلف و متکلمین را نزد او آورد . چون فضل بن سهل آنها را نزد مأمون آورد ، گفت : شما را براى آن خواستم که با پسر عمّ من که از مدینه آمده است مناظره کنید ، احدى از شما تخلف نکند .

حسن بن محمّد نوفلى گفت : نزد ابى الحسن الرضا (علیه السلام)بودم که یاسر ، خادم مأمون آمد و گفت : امیرالمؤمنین سلام مى رساند و مى گوید : اهل ادیان و متکلمین از جمیع ملل جمع شدند ، اگر دوست دارى فردا نزد ما بیا ، و اگر خواهى ما نزد تو آییم . فرمود : به او سلام برسان و بگو : مراد تو را دانستم ، فردا خودم مى آیم .

چون خادم رفت ، فرمود : یا نوفلى ! مراد او از جمع اهل شرک و اصحاب عقاید مختلف چیست ؟

گفتم : فدایت شوم ، مى خواهد شما را امتحان کند و نگرانى خودم را از این کار مأمون اظهار کردم و گفتم : پیشوایان مذاهب و اصحاب بدعت ها برخلاف علما هستند ، چون این طایفه اهل انکار و مکابره اند ، و زیر بار حق نمى روند ، و مغالطه مى کنند ، از آنها برحذر باش . آن حضرت تبسم کرد و فرمود : اى نوفلى! مى خواهى بدانى کى مأمون پشیمان مى شود ؟ گفتم : بلى . فرمود : آنگاه که بشنود که با اهل تورات به توراتشان احتجاج کنم ، و با اهل انجیل به انجیلشان ، و با اهل زبور به زبورشان ، و با صائبین به عبرانى ، و با زردشتیان به فارسى ، و با رومیان به رومى ، و با اهل هر مقالى به لغت خودشان ، و حجت همه را قطع مى کنم ، تا آن که به آنچه من مى گویم برگردند و تسلیم شوند ، آن وقت مأمون پشیمان مى شود ، ولا حول ولا قوّة الاّ بالله العلى العظیم .

نوفلى گفت : چون بر مأمون وارد شدیم ، تمام اهل مجلس بپا خاستند ، تا آن حضرت امر کرد بنشینید ،پس نشستند .

مأمون به جاثلیق پیشواى مسیحیان گفت : این پسر عمّ من على بن موسى بن جعفر از فرزندان فاطمه دختر پیغمبر ما و على بن ابى طالب است ، مى خواهم با او تکلم کنى .

گفت : چگونه با کسى گفتگو کنم که استدلال او به کتابى است که من منکر آن هستم ، و به پیغمبرى است که به او ایمان ندارم ؟

حضرت فرمود : اى نصرانى! اگر احتجاج کنم بر تو به انجیل خودت ، آیا اقرار مى کنى ؟

جاثلیق گفت : مگر قدرت دارم که آنچه را انجیل به آن ناطق است ردّ کنم ؟

امام آیات انجیل را بر او خواند ، و ثابت کرد که انجیل بشارت دهنده به پیغمبر ماست ، بعد به عدد حواریین عیسى و احوال آنان پرداخت ، و به ادله بسیارى استدلال نمود که پیشواى مسیحیان به آنها اقرار کرد . بعد کتاب شعیب را بر او خواند ، تا آن جا که جاثلیق گفت : دیگرى از تو سؤال کند ، بحق مسیح گمان نمى کنم که در علماى مسلمین مثل تو باشد .

پس آن حضرت رو کرد به رأس الجالوت و با پیشواى یهودیان به تورات و زبور و کتاب شعیا و حیقوق احتجاج و استدلال کرد ، تا او از جواب عاجز شد .

هربز بزرگترین پیشواى زردشتیان را دعوت کرد ، و بر او حجت را تمام نمود تا از جواب عاجز و درمانده شد .

فرمود : اگر در میان شما مخالف اسلام است و مى خواهد سؤال کند بپرسد .

عمران صابى که یگانه و بى مانند در متکلمین بود برخاست و گفت : اى عالم مردمان ! اگر دعوت به سؤال نمى کردى ، مسائل خود را طرح نمى کردم . به کوفه و بصره و شام و جزیره سفر کردم ، و متکلمین را ملاقات کردم ، کسى را پیدا نکردم که برایم توحید را ثابت کند . آیا اذن مى دهى سؤال کنم ؟ آن حضرت فرمود : عمران صابى تو هستى ؟ گفت : عمران من هستم . فرمود : بپرس .

مردم براى استماع مناظره امام با پیشواى صائبین ازدحام کردند و گفتگو بین آن دو تا زوال طول کشید .

امام به مأمون فرمود : وقت نماز است . عمران گفت : اى آقاى من ! سخن را قطع نکن که از استدلال تو دل من نرم شده است . حضرت فرمود : بعد از نماز .

آن حضرت براى نماز به داخل قصر رفت ، و مردم نماز را پشت سر محمّد بن جعفر ، عموى آن حضرت به جا آوردند . چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود : بپرس  یا عمران! و او از خداوند متعال و صفات خدا سؤال کرد و حضرت جواب داد .

فرمود : یا عمران ! آیا فهمیدى ؟ گفت : بلى ، اى آقاى من! شهادت مى دهم خدا همان است که تو او را وصف کردى ، و وحدانیت او را ثابت نمودى ، و شهادت مى دهم که محمّد (صلى الله علیه وآله وسلم) بنده اوست که مبعوث است به هدایت خلق و دین حق . بعد به سجده افتاد .

چون دانشمندان و اصحابِ کلام دیدند عمران صابى که یگانه مجادلى است که احدى نتوانسته جواب او را بدهد ، در میدان بحث و جدل به زانو درآمد ، و این چنین تسلیم شد و به سجده افتاد و مسلمان شد ، دیگر احدى لب به سؤال باز نکرد ، و مجلس با انهدام بنیان ملل و مذاهب مختلف به پایان رسید .۵

سلطنت و اقتدار مأمون از اقطار ربع سکون ، سرآمد دانشمندان و فلاسفه از مادیین و ملیین را جمع کرد که با افکار گوناگون و لغات مختلف ، آن ابرهاى متراکم ، در مقابل آفتاب عالمتاب صف آرایى کنند ، غافل از آن که اشعه خورشیدى که ( یکَادُ زَیتُهَا یضِىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ)۶ ابرها را آب ، و مشرق و مغرب عالم را به علم عالِم آل محمّد (صلى الله علیه وآله وسلم)منوّر مى کند ، و با تابش نورٌ على نورى که تجلاّى کتاب مبین از بیان آن امام مبین است ، ظلماتى که بعضها فوق بعض است از میان مى رود : ( یرِیدُونَ لِیطْفِؤُوا نُورَاللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِه )۷ .

مردى از منکرین خدا نزد آن حضرت آمد . امام (علیه السلام) به او فرمود : اگر گفتار شما که خدا و روز جزایى نیست ، راست باشد ـ که راست نیست ـ ما از اعمالى که بجا آوردیم ضررى نکردیم ، و عاقبت ما و شما مانند یکدیگر است ، ولى اگر گفتار ما راست باشد ـ که هست ـ آیا چنین نیست که ما اهل نجات هستیم و شما در هلاکت ابد؟!۸

به این کلام مرد ملحد را به جستجو و تحقیق وا داشت .

پس آن مرد گفت : خدایى که مى گویى چگونه است ؟ و کجاست ؟ فرمود : او آفریننده کیفیت و مکان است ، کسى که خالق و آفریننده این دو هست ، و او بوده و این دو نبودند ، به آنها وصف نمى شود ، و به چیزى سنجیده نمى شود ، چون هر چه هست آفریده اوست ، و خالق به مخلوق مقایسه نمى شود، و به صفات خلق موصوف نمى شود، و به هیچ حسّى درک نمى شود . گفت : چیزى که به هیچ حسّى درک نمى شود پس نیست . فرمود : چون حواسّ تو از ادراک او عاجز شد منکر او شدى ، و ما چون حواسّمان از ادراک او عاجز است به خداوندى او اقرار کردیم .

گفت به من بگو از کى خدا بوده است ؟ فرمود : تو بگو کى نبوده است تا من بگویم از کدام زمان بوده است .

گفت : دلیل بر او چیست ؟ فرمود : چون من به جسم خود نظر کردم ، دیدم از زیاده و نقصان در عرض و طول این بدن ، و دفع ناملایمات از خودم ، و جلب مصالح و منافع خودم عاجزم ، دانستم که این بنا و ساختمان سازنده دارد ، و از جریان خورشید و ماه و ستارگان و پدید آمدن ابرها و وزش بادها و غیر اینها از آیات علم و حکمت و قدرت دانستم که کسى هست که به این دقت اندازه گیرى کرده ، و هر چیزى را به تناسبى که باید و شاید ، به وجود آورده است .

پرسید پس چرا از خلق خود محجوب است ؟ فرمود : خلق از او محجوبند ، و حجاب آنان گناهان آنهاست ، امّا بر او در شب و روز هیچ چیز پوشیده نیست . گفت : پس چرا دیده نمى شود ؟ گفت : چون آنچه دیده مى شود مخلوق است ، و او اجلّ از این است که دیده اى او را ببیند ، و وهم به او احاطه کند ، و عقل او را ضبط نماید .

گفت : او را براى من تحدید و تعریف کن . فرمود : حدّى براى او نیست . گفت : چرا ؟ گفت : هر محدود ، به آن حد و تعریفى که از آن مى شود محدود است ، و هر چه محدود به حدى است ، زیاده بر آن حد براى آن ممکن است ، و هر چه قابل زیاده بود قابل نقصان است ، و کم و زیاد و تجزیه و توهّم در ذات او راه ندارد .

پرسید : شما مى گوئید : او لطیف و سمیع و بصیر و علیم و حکیم است . آیا شنوایى بدون گوش ، و بینایى بدون چشم ، و لطیف بدون کار با دست مى شود ؟ فرمود : لطیف به کسى گویند که در کارى که انجام مى دهد دقت بنماید ، چگونه به خالق جلیل لطیف نگوئیم که خلق را با این لطف و دقّت آفریده است ، و در هر حیوانى ترکیب خاصى به وجود آورده ، و هر جنسى را در صورت متباین از جنس دیگر آفریده ، که هیچ یک شبیه دیگرى نیستند ، و خالق لطیف خبیر در ترکیب صورت هر یک و نقش و نگار آن  ، لطف خاصى را به آن جنس اختصاص داده است .

بعد نظر کردیم به درختان و ثمرات آنها ، دقت صنع و لطف مخصوص به آنها را دیدیم ، و به این جهت گفتیم آفریننده ما لطیف است .

و گفتیم : او سمیع و شنواست ، چون بر او صداهاى آفریدگانش در آسمان و زمین ، و دریا و صحرا پوشیده نیست ، و لغات گوناگون آنها با یکدیگر اشتباه نمى شود ، به این جهت گفتیم : او بدون احتیاج به گوش هر صدا و نوایى را مى شنود . گفتیم : او بصیر و بیناست ، چون اثر ذره اى را در شب تار بر سنگ سیاه مى بیند ، و جنبش مورچه اى را در تاریکى شب ، و باردارى و تخم گذارى آن را بدون دیده مى بیند .۹

امام (علیه السلام) در آغاز سخن ، فطرت او را بیدار کرد ، که همان گونه که اثبات و ادعاى وجود چیزى محتاج به دلیل است ، دعواى نفى و نبود هم نیازمند به دلیل است ، و ندانستن و ندیدن دلیل نبودن نیست . پس به حکم عقل با احتمال وجود مبدأ و معاد ، انکار باطل است و چاره اى جز اعتراف به جهل و نادانى نیست . کسى که بهره از عقل و خرد دارد و براى او مبدأ و معاد ثابت نیست ، نمى تواند بگوید خدا و قیامتى نیست ، بلکه باید بگوید نمى دانم هست یا نه ؟

در این صورت اگر خدا و قیامتى باشد سعادتى که پایانى براى آن نیست از دست رفته ، و ضرر و زیانى که محرومیت از حیات ابدى ـ که نتیجه عرفان و ایمان است ـ نصیبش شده است ، ولى آن کس که ایمان آورده است ، در این صورت گنجى که سعادت ابدى است ، و آن زندگانى پاکیزه از آلایش درد و غم و خلود در فردوس برین را که قابل تقدیر نیست به دست آورده است .

اگر خدا و قیامتى نباشد ، زحمت انجام وظایفى را که متحمّل شده ـ از نماز و روزه و زکات ـ هر عاقلى درک مى کند که به احتمال وجود چنین گنجى این اندازه رنج را باید تحمل نمود ، با آن که هر یک از وظایف دینى براى دنیاى هر کس و روابط فردى و اجتماعى او مفید است .

امام (علیه السلام) با این بیان مختصر ، انکار منکرین مبدأ و معاد را باطل ، و یقین آنها را به شک ، و علم آنان را به «نبود» به جهل به «وجود» مبدل کرد .

آنچه موجب شده آنان منکر پروردگار شوند ، این است که او را به حسّى از حواسّ احساس نکرده اند . امام (علیه السلام) ثابت نمود که محسوس نبودن ، به جاى انکار موجب اقرار است ، زیرا خدا خالق حسّ و محسوس ، و وهم و موهوم ، و عقل و معقول است .

اگر خداوند محسوس به حسّ ، و موهوم به وهم ، و معقول به عقل شود ، چگونه ممکن است خالق حواسّ و محسوسات ، و اوهام و موهومات ، و عقول و معقولات باشد؟

آنچه موجب انکار او بود ، وسیله ایمان او شد . پس از آن ، راه ایمان به خدا را به او نشان داد ، که هر چند ذات قدوس او اعلى و اجل است که در عقل و ادراک بگنجد ، آیات و نشانه هاى علم و قدرت و حکمت او در جزء جزء جهان پیداست .

هر چند مجال شرح کلمات آن حضرت (علیه السلام) نیست ، به یک جمله اشاره مى شود . فرمود : کسى که دقّتى و لطفى در کارى انجام دهد گویند فلانى چقدر لطیف است ، پس چگونه به خالقى که هر لطفى از اوست لطیف نگویند .

اگر صورت و نقش انسانى بر صفحه اى دیده شود ، که با کمال ظرافت ، هر عضوى از اعضا به تصویر کشیده شده ، و در کنار او درختى ، و بر شاخه هاى آن درخت پرنده هاى مختلف نشسته ، و در دامنه دشت حیوانات گوناگون پراکنده اند ، هیچ انسان عاقلى احتمال نمى دهد که این نقش ها خود بخود و بدون فکر و شعور و اندیشه نقاشِ هنرمندى پدید آمده باشد و در نگاه اوّل به آن منظره دلپذیر ، به دانش و هنر نقاش که با لطافت طبع قلم به دست گرفته ، و فکر و ذوق و سلیقه خود را در آن منعکس کرده است  آفرین مى گوید .

آیا نقش بى روح بر پرده ، دلیل علم و قدرت است ، و نسخه اصل یعنى انسان جاندار که مرکب از میلیاردها سلول زنده است ، دلیل علم و حکمت نیست؟! با آن که هر قسمتى به گونه اى ساخته و پرداخته شده که چندین هزار سال دانشمندان زبردست در کیفیت ترکیب آن سلولها و تشکیل جهازهاى مختلف از استخوان ها و عضلات و اعضا و قوا ، و در تشریح و وظایف الاعضاى این بدن به تحقیق پرداخته اند ، و با وجود انشعاب علم طبّ به رشته هاى تخصصى ، هنوز از احاطه به درک اسرار هر عضوى از اعضاى آن عاجزند.

پوستى که بر این اعضا پوشیده شده ، از نسج هاى مختلف بافته شده است ، و غده هاى عرق و چربى در آن قرار گرفته ، و میلیون ها پیاز مو در پوست کاشته شده است . از هر پیاز تار مویى رنگ آمیزى شده روییده است که براى تشریح و درک صحت و مرض و درد و درمان پوست بدن باید سال ها وقت صرف کنند ، تا چه رسد به مغز انسان و اعصاب حسّ و حرکت و ارتباط اعضا وتمامى سلول ها با مغز و نقش قسمت هاى مختلف آن در حسّ و تخیل و توهّم و تعقّل و حفظ مدرکات ومعلومات و استحضار آنها.

آیا صورت بى جانى که به تقلید از صورت انسان جاندار نقاشى شده نشان علم و قدرت نقاش است ، ولى انسان جاندارى که با قدرت تفکر از اتم تا کهکشان را میدان جولان اندیشه خود قرار داده و در تاریکى شکم و رحم مادر نقش بندى شده ، ساخته ماده و طبیعت بى شعور و ادراک است؟!

آیا انواع درختان و گیاهان با میوه هاى گوناگون و خواص مختلف و اسرار در ریشه ها و شاخه ها وبرگ ها که گیاه شناسان را به خود مشغول کرده است ، گواه علم و حکمت نیست؟!

اگر کسى در بیابان بنایى ببیند که در آن خشت و گل و در و پنجره ساده به کار رفته است ، بى درنگ مى گوید کدام بنّا در این صحرا این بنا را ساخته است؟

آیا بناى زمین و آسمان و خوشید و ماه و ستارگان و اختلاف شب و روز ، بهار و تابستان و خزان و زمستان ، و این کرات معلّق در مدارهاى مختلف بر اساس دقیق ترین محاسبات به تناسب حجم و حرارت آنها که به یکدیگر برخورد نکنند ، از علم و قدرت خداوند على عظیم و قدیر عزیز حکایت نمى کند؟!

آیات علم و حکمت در انفس و آفاق ، اهل نظر را به لطف کلام امام (علیه السلام) دلالت مى کند که فرمود : فکل له لطف من الخالق اللطیف الخبیر .

شرح کلمات امام (علیه السلام) در این یک حدیث ، در اینصفحات نمى گنجد تا چه رسد به آنچه در مجالس گوناگون از آن حضرت روایت شده است .

در یک مجلس با این حدیث مختصر زندیق ملحد را با استدلال قاطع ، از علم به نبود خدا ، به جهل به بود و نبود منقلب کرد ، و با ارشاد به آیات علم و قدرت در نظام خلقت از جهل و شک او را به علم و یقین به وجود خدا رساند ، و ملحد از جا بر نخاست تا از انکار به اقرار رسید ، سرتسلیم فرود آورد و مسلمان شد و رفت .



© دفتر مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمى وحید خراسانى -




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد