نمونه اى از احتجاجات آن حضرت (علیه السلام) |
![]() |
![]() |
![]() |
مرحوم شیخ صدوق (رحمه الله) نقل مى کند : در مجلسى که مأمون فقها و اهل کلام از فرقه هاى مختلف را جمع کرده بود ، از آن حضرت سؤال شد :
یابن رسول الله! ادعاى امامت به چه ثابت مى شود ؟
فرمود :
به نص و بیان و دلیل .
پرسید : دلیل امامت چیست ؟
فرمود : علم و استجابت
دعوت .۱
امام آن چنان که در حدیث معتبر هست ، امین خدا در زمین ، و حجت خدا بر بندگان او است .
امانت خداوند عالم ، وحى خدا به تمام انبیا و مرسلین و علمى است که به آدم آموخته است که ملائکه مقرّبین از تحمّل آن علم عاجز بودند
( وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَْسْمَآءَ کُلَّهَا ثُمَّ
عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَ نبِـُونِى بِأَسْمَآءِ
هَـؤُلاَءِ إِن کُنتُمْ صَـدِقِینَ )۲
و کتاب و حکمتى است که حضرت خاتم را براى تعلیم آن مبعوث فرموده است
( لَقَدْ
مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ
أَنْفُسِهِمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَ یزَکِّیهِمْ وَ یعَلِّمُهُمُ
الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلال مُبِین )۳ ،
و حروف اسم اعظمى است که یک حرف آن را آصف مى دانست ، و به آن تخت بلقیس را به کمتر از چشم بر هم زدن نزد سلیمان حاضر کرد .
امین بر این امانت ، امام است ، و هر امینى باید سندى از آن کس که او را امین خود قرار داده است ، داشته باشد که شاهد این مقام باشد ، و سند امین خدا نص و بیان رسول خدا از ناحیه خداست .
و چون امام حجت خدا بر بندگان خداست ، و حجت خدا بر خلق ، انسان کامل است ، و کمال انسانیت به علم است ، و به بندگى خدا ـ که آنچه خدا از او خواسته او انجام دهد ، که جزایش این است که آنچه او از خدا بخواهد خدا مستجاب کند ـ به این جهت فرمود : دلیل امامت علم است و استجابت دعا .
کسى که در مجلس مأمون ـ که نخبگان مملکت پهناور اسلام در آن حضور داشتند ـ دلیل امامت را علم و استجابت دعا شمرد ، هر دو دلیل را خداوند متعال به وسیله آن حضرت نشان داد ( قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَــلِغَةُ )۴.
مأمون فضل بن سهل را مأمور کرد که پیشوایان مذاهب مختلف و متکلمین را نزد او آورد . چون فضل بن سهل آنها را نزد مأمون آورد ، گفت : شما را براى آن خواستم که با پسر عمّ من که از مدینه آمده است مناظره کنید ، احدى از شما تخلف نکند .
حسن بن محمّد نوفلى گفت : نزد ابى الحسن الرضا (علیه السلام)بودم که یاسر ، خادم مأمون آمد و گفت : امیرالمؤمنین سلام مى رساند و مى گوید : اهل ادیان و متکلمین از جمیع ملل جمع شدند ، اگر دوست دارى فردا نزد ما بیا ، و اگر خواهى ما نزد تو آییم . فرمود : به او سلام برسان و بگو : مراد تو را دانستم ، فردا خودم مى آیم .
چون خادم رفت ، فرمود : یا نوفلى ! مراد او از جمع اهل شرک و اصحاب عقاید مختلف چیست ؟
گفتم : فدایت شوم ، مى خواهد شما را امتحان کند و نگرانى خودم را از این کار مأمون اظهار کردم و گفتم : پیشوایان مذاهب و اصحاب بدعت ها برخلاف علما هستند ، چون این طایفه اهل انکار و مکابره اند ، و زیر بار حق نمى روند ، و مغالطه مى کنند ، از آنها برحذر باش . آن حضرت تبسم کرد و فرمود : اى نوفلى! مى خواهى بدانى کى مأمون پشیمان مى شود ؟ گفتم : بلى . فرمود : آنگاه که بشنود که با اهل تورات به توراتشان احتجاج کنم ، و با اهل انجیل به انجیلشان ، و با اهل زبور به زبورشان ، و با صائبین به عبرانى ، و با زردشتیان به فارسى ، و با رومیان به رومى ، و با اهل هر مقالى به لغت خودشان ، و حجت همه را قطع مى کنم ، تا آن که به آنچه من مى گویم برگردند و تسلیم شوند ، آن وقت مأمون پشیمان مى شود ، ولا حول ولا قوّة الاّ بالله العلى العظیم .
نوفلى گفت : چون بر مأمون وارد شدیم ، تمام اهل مجلس بپا خاستند ، تا آن حضرت امر کرد بنشینید ،پس نشستند .
مأمون به جاثلیق پیشواى مسیحیان گفت : این پسر عمّ من على بن موسى بن جعفر از فرزندان فاطمه دختر پیغمبر ما و على بن ابى طالب است ، مى خواهم با او تکلم کنى .
گفت : چگونه با کسى گفتگو کنم که استدلال او به کتابى است که من منکر آن هستم ، و به پیغمبرى است که به او ایمان ندارم ؟
حضرت فرمود : اى نصرانى! اگر احتجاج کنم بر تو به انجیل خودت ، آیا اقرار مى کنى ؟
جاثلیق گفت : مگر قدرت دارم که آنچه را انجیل به آن ناطق است ردّ کنم ؟
امام آیات انجیل را بر او خواند ، و ثابت کرد که انجیل بشارت دهنده به پیغمبر ماست ، بعد به عدد حواریین عیسى و احوال آنان پرداخت ، و به ادله بسیارى استدلال نمود که پیشواى مسیحیان به آنها اقرار کرد . بعد کتاب شعیب را بر او خواند ، تا آن جا که جاثلیق گفت : دیگرى از تو سؤال کند ، بحق مسیح گمان نمى کنم که در علماى مسلمین مثل تو باشد .
پس آن حضرت رو کرد به رأس الجالوت و با پیشواى یهودیان به تورات و زبور و کتاب شعیا و حیقوق احتجاج و استدلال کرد ، تا او از جواب عاجز شد .
هربز بزرگترین پیشواى زردشتیان را دعوت کرد ، و بر او حجت را تمام نمود تا از جواب عاجز و درمانده شد .
فرمود : اگر در میان شما مخالف اسلام است و مى خواهد سؤال کند بپرسد .
عمران صابى که یگانه و بى مانند در متکلمین بود برخاست و گفت : اى عالم مردمان ! اگر دعوت به سؤال نمى کردى ، مسائل خود را طرح نمى کردم . به کوفه و بصره و شام و جزیره سفر کردم ، و متکلمین را ملاقات کردم ، کسى را پیدا نکردم که برایم توحید را ثابت کند . آیا اذن مى دهى سؤال کنم ؟ آن حضرت فرمود : عمران صابى تو هستى ؟ گفت : عمران من هستم . فرمود : بپرس .
مردم براى استماع مناظره امام با پیشواى صائبین ازدحام کردند و گفتگو بین آن دو تا زوال طول کشید .
امام به مأمون فرمود : وقت نماز است . عمران گفت : اى آقاى من ! سخن را قطع نکن که از استدلال تو دل من نرم شده است . حضرت فرمود : بعد از نماز .
آن حضرت براى نماز به داخل قصر رفت ، و مردم نماز را پشت سر محمّد بن جعفر ، عموى آن حضرت به جا آوردند . چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود : بپرس یا عمران! و او از خداوند متعال و صفات خدا سؤال کرد و حضرت جواب داد .
فرمود : یا عمران ! آیا فهمیدى ؟ گفت : بلى ، اى آقاى من! شهادت مى دهم خدا همان است که تو او را وصف کردى ، و وحدانیت او را ثابت نمودى ، و شهادت مى دهم که محمّد (صلى الله علیه وآله وسلم) بنده اوست که مبعوث است به هدایت خلق و دین حق . بعد به سجده افتاد .
چون دانشمندان و اصحابِ کلام دیدند عمران صابى که یگانه مجادلى است که احدى نتوانسته جواب او را بدهد ، در میدان بحث و جدل به زانو درآمد ، و این چنین تسلیم شد و به سجده افتاد و مسلمان شد ، دیگر احدى لب به سؤال باز نکرد ، و مجلس با انهدام بنیان ملل و مذاهب مختلف به پایان رسید .۵
سلطنت و اقتدار مأمون از اقطار ربع سکون ، سرآمد دانشمندان و فلاسفه از مادیین و ملیین را جمع کرد که با افکار گوناگون و لغات مختلف ، آن ابرهاى متراکم ، در مقابل آفتاب عالمتاب صف آرایى کنند ، غافل از آن که اشعه خورشیدى که ( یکَادُ زَیتُهَا یضِىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ)۶ ابرها را آب ، و مشرق و مغرب عالم را به علم عالِم آل محمّد (صلى الله علیه وآله وسلم)منوّر مى کند ، و با تابش نورٌ على نورى که تجلاّى کتاب مبین از بیان آن امام مبین است ، ظلماتى که بعضها فوق بعض است از میان مى رود : ( یرِیدُونَ لِیطْفِؤُوا نُورَاللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِه )۷ .
مردى از منکرین خدا نزد آن حضرت آمد . امام (علیه السلام) به او فرمود : اگر گفتار شما که خدا و روز جزایى نیست ، راست باشد ـ که راست نیست ـ ما از اعمالى که بجا آوردیم ضررى نکردیم ، و عاقبت ما و شما مانند یکدیگر است ، ولى اگر گفتار ما راست باشد ـ که هست ـ آیا چنین نیست که ما اهل نجات هستیم و شما در هلاکت ابد؟!۸
به این کلام مرد ملحد را به جستجو و تحقیق وا داشت .
پس آن مرد گفت : خدایى که مى گویى چگونه است ؟ و کجاست ؟ فرمود : او آفریننده کیفیت و مکان است ، کسى که خالق و آفریننده این دو هست ، و او بوده و این دو نبودند ، به آنها وصف نمى شود ، و به چیزى سنجیده نمى شود ، چون هر چه هست آفریده اوست ، و خالق به مخلوق مقایسه نمى شود، و به صفات خلق موصوف نمى شود، و به هیچ حسّى درک نمى شود . گفت : چیزى که به هیچ حسّى درک نمى شود پس نیست . فرمود : چون حواسّ تو از ادراک او عاجز شد منکر او شدى ، و ما چون حواسّمان از ادراک او عاجز است به خداوندى او اقرار کردیم .
گفت به من بگو از کى خدا بوده است ؟ فرمود : تو بگو کى نبوده است تا من بگویم از کدام زمان بوده است .
گفت : دلیل بر او چیست ؟ فرمود : چون من به جسم خود نظر کردم ، دیدم از زیاده و نقصان در عرض و طول این بدن ، و دفع ناملایمات از خودم ، و جلب مصالح و منافع خودم عاجزم ، دانستم که این بنا و ساختمان سازنده دارد ، و از جریان خورشید و ماه و ستارگان و پدید آمدن ابرها و وزش بادها و غیر اینها از آیات علم و حکمت و قدرت دانستم که کسى هست که به این دقت اندازه گیرى کرده ، و هر چیزى را به تناسبى که باید و شاید ، به وجود آورده است .
پرسید پس چرا از خلق خود محجوب است ؟ فرمود : خلق از او محجوبند ، و حجاب آنان گناهان آنهاست ، امّا بر او در شب و روز هیچ چیز پوشیده نیست . گفت : پس چرا دیده نمى شود ؟ گفت : چون آنچه دیده مى شود مخلوق است ، و او اجلّ از این است که دیده اى او را ببیند ، و وهم به او احاطه کند ، و عقل او را ضبط نماید .
گفت : او را براى من تحدید و تعریف کن . فرمود : حدّى براى او نیست . گفت : چرا ؟ گفت : هر محدود ، به آن حد و تعریفى که از آن مى شود محدود است ، و هر چه محدود به حدى است ، زیاده بر آن حد براى آن ممکن است ، و هر چه قابل زیاده بود قابل نقصان است ، و کم و زیاد و تجزیه و توهّم در ذات او راه ندارد .
پرسید : شما مى گوئید : او لطیف و سمیع و بصیر و علیم و حکیم است . آیا شنوایى بدون گوش ، و بینایى بدون چشم ، و لطیف بدون کار با دست مى شود ؟ فرمود : لطیف به کسى گویند که در کارى که انجام مى دهد دقت بنماید ، چگونه به خالق جلیل لطیف نگوئیم که خلق را با این لطف و دقّت آفریده است ، و در هر حیوانى ترکیب خاصى به وجود آورده ، و هر جنسى را در صورت متباین از جنس دیگر آفریده ، که هیچ یک شبیه دیگرى نیستند ، و خالق لطیف خبیر در ترکیب صورت هر یک و نقش و نگار آن ، لطف خاصى را به آن جنس اختصاص داده است .
بعد نظر کردیم به درختان و ثمرات آنها ، دقت صنع و لطف مخصوص به آنها را دیدیم ، و به این جهت گفتیم آفریننده ما لطیف است .
و گفتیم : او سمیع و شنواست ، چون بر او صداهاى آفریدگانش در آسمان و زمین ، و دریا و صحرا پوشیده نیست ، و لغات گوناگون آنها با یکدیگر اشتباه نمى شود ، به این جهت گفتیم : او بدون احتیاج به گوش هر صدا و نوایى را مى شنود . گفتیم : او بصیر و بیناست ، چون اثر ذره اى را در شب تار بر سنگ سیاه مى بیند ، و جنبش مورچه اى را در تاریکى شب ، و باردارى و تخم گذارى آن را بدون دیده مى بیند .۹
امام (علیه السلام) در آغاز سخن ، فطرت او را بیدار کرد ، که همان گونه که اثبات و ادعاى وجود چیزى محتاج به دلیل است ، دعواى نفى و نبود هم نیازمند به دلیل است ، و ندانستن و ندیدن دلیل نبودن نیست . پس به حکم عقل با احتمال وجود مبدأ و معاد ، انکار باطل است و چاره اى جز اعتراف به جهل و نادانى نیست . کسى که بهره از عقل و خرد دارد و براى او مبدأ و معاد ثابت نیست ، نمى تواند بگوید خدا و قیامتى نیست ، بلکه باید بگوید نمى دانم هست یا نه ؟
در این صورت اگر خدا و قیامتى باشد سعادتى که پایانى براى آن نیست از دست رفته ، و ضرر و زیانى که محرومیت از حیات ابدى ـ که نتیجه عرفان و ایمان است ـ نصیبش شده است ، ولى آن کس که ایمان آورده است ، در این صورت گنجى که سعادت ابدى است ، و آن زندگانى پاکیزه از آلایش درد و غم و خلود در فردوس برین را که قابل تقدیر نیست به دست آورده است .
اگر خدا و قیامتى نباشد ، زحمت انجام وظایفى را که متحمّل شده ـ از نماز و روزه و زکات ـ هر عاقلى درک مى کند که به احتمال وجود چنین گنجى این اندازه رنج را باید تحمل نمود ، با آن که هر یک از وظایف دینى براى دنیاى هر کس و روابط فردى و اجتماعى او مفید است .
امام (علیه السلام) با این بیان مختصر ، انکار منکرین مبدأ و معاد را باطل ، و یقین آنها را به شک ، و علم آنان را به «نبود» به جهل به «وجود» مبدل کرد .
آنچه موجب شده آنان منکر پروردگار شوند ، این است که او را به حسّى از حواسّ احساس نکرده اند . امام (علیه السلام) ثابت نمود که محسوس نبودن ، به جاى انکار موجب اقرار است ، زیرا خدا خالق حسّ و محسوس ، و وهم و موهوم ، و عقل و معقول است .
اگر خداوند محسوس به حسّ ، و موهوم به وهم ، و معقول به عقل شود ، چگونه ممکن است خالق حواسّ و محسوسات ، و اوهام و موهومات ، و عقول و معقولات باشد؟
آنچه موجب انکار او بود ، وسیله ایمان او شد . پس از آن ، راه ایمان به خدا را به او نشان داد ، که هر چند ذات قدوس او اعلى و اجل است که در عقل و ادراک بگنجد ، آیات و نشانه هاى علم و قدرت و حکمت او در جزء جزء جهان پیداست .
هر چند مجال شرح کلمات آن حضرت (علیه السلام) نیست ، به یک جمله اشاره مى شود . فرمود : کسى که دقّتى و لطفى در کارى انجام دهد گویند فلانى چقدر لطیف است ، پس چگونه به خالقى که هر لطفى از اوست لطیف نگویند .
اگر صورت و نقش انسانى بر صفحه اى دیده شود ، که با کمال ظرافت ، هر عضوى از اعضا به تصویر کشیده شده ، و در کنار او درختى ، و بر شاخه هاى آن درخت پرنده هاى مختلف نشسته ، و در دامنه دشت حیوانات گوناگون پراکنده اند ، هیچ انسان عاقلى احتمال نمى دهد که این نقش ها خود بخود و بدون فکر و شعور و اندیشه نقاشِ هنرمندى پدید آمده باشد و در نگاه اوّل به آن منظره دلپذیر ، به دانش و هنر نقاش که با لطافت طبع قلم به دست گرفته ، و فکر و ذوق و سلیقه خود را در آن منعکس کرده است آفرین مى گوید .
آیا نقش بى روح بر پرده ، دلیل علم و قدرت است ، و نسخه اصل یعنى انسان جاندار که مرکب از میلیاردها سلول زنده است ، دلیل علم و حکمت نیست؟! با آن که هر قسمتى به گونه اى ساخته و پرداخته شده که چندین هزار سال دانشمندان زبردست در کیفیت ترکیب آن سلولها و تشکیل جهازهاى مختلف از استخوان ها و عضلات و اعضا و قوا ، و در تشریح و وظایف الاعضاى این بدن به تحقیق پرداخته اند ، و با وجود انشعاب علم طبّ به رشته هاى تخصصى ، هنوز از احاطه به درک اسرار هر عضوى از اعضاى آن عاجزند.
پوستى که بر این اعضا پوشیده شده ، از نسج هاى مختلف بافته شده است ، و غده هاى عرق و چربى در آن قرار گرفته ، و میلیون ها پیاز مو در پوست کاشته شده است . از هر پیاز تار مویى رنگ آمیزى شده روییده است که براى تشریح و درک صحت و مرض و درد و درمان پوست بدن باید سال ها وقت صرف کنند ، تا چه رسد به مغز انسان و اعصاب حسّ و حرکت و ارتباط اعضا وتمامى سلول ها با مغز و نقش قسمت هاى مختلف آن در حسّ و تخیل و توهّم و تعقّل و حفظ مدرکات ومعلومات و استحضار آنها.
آیا صورت بى جانى که به تقلید از صورت انسان جاندار نقاشى شده نشان علم و قدرت نقاش است ، ولى انسان جاندارى که با قدرت تفکر از اتم تا کهکشان را میدان جولان اندیشه خود قرار داده و در تاریکى شکم و رحم مادر نقش بندى شده ، ساخته ماده و طبیعت بى شعور و ادراک است؟!
آیا انواع درختان و گیاهان با میوه هاى گوناگون و خواص مختلف و اسرار در ریشه ها و شاخه ها وبرگ ها که گیاه شناسان را به خود مشغول کرده است ، گواه علم و حکمت نیست؟!
اگر کسى در بیابان بنایى ببیند که در آن خشت و گل و در و پنجره ساده به کار رفته است ، بى درنگ مى گوید کدام بنّا در این صحرا این بنا را ساخته است؟
آیا بناى زمین و آسمان و خوشید و ماه و ستارگان و اختلاف شب و روز ، بهار و تابستان و خزان و زمستان ، و این کرات معلّق در مدارهاى مختلف بر اساس دقیق ترین محاسبات به تناسب حجم و حرارت آنها که به یکدیگر برخورد نکنند ، از علم و قدرت خداوند على عظیم و قدیر عزیز حکایت نمى کند؟!
آیات علم و حکمت در انفس و آفاق ، اهل نظر را به لطف کلام امام (علیه السلام) دلالت مى کند که فرمود : فکل له لطف من الخالق اللطیف الخبیر .
شرح کلمات امام (علیه السلام) در این یک حدیث ، در اینصفحات نمى گنجد تا چه رسد به آنچه در مجالس گوناگون از آن حضرت روایت شده است .
در یک مجلس با این حدیث مختصر زندیق ملحد را با استدلال قاطع ، از علم به نبود خدا ، به جهل به بود و نبود منقلب کرد ، و با ارشاد به آیات علم و قدرت در نظام خلقت از جهل و شک او را به علم و یقین به وجود خدا رساند ، و ملحد از جا بر نخاست تا از انکار به اقرار رسید ، سرتسلیم فرود آورد و مسلمان شد و رفت .
© دفتر مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمى وحید خراسانى -