ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
تشنه و دریا
شفایافته: خانم الوندى
ساکن تربت حیدریه
تاریخ شفا: 25 تیرماه 1372
بیمارى: تشنج
طنین پرشکوه نقاره ها، فضاى ملکوتى حرم را پر کرده بود، گلدسته هاى زیبا و
گنبد طلا در دل شب مى درخشیدند. صحن انقلاب مملو از جمعیت بود و زائران موج
موج در جذبه اى عارفانه فرو رفته بودند. هر از گاهى ، صداى شیونى که از ته
دل بر مى خاست، فضاى صحن را مى شکست. نشسته بود کنار پنجره فولاد و سرش را
تکیه داده بود به پنجره، زن و مرد مسنى کنارش نشسته بودند و با چشمانى
غمگین نگاهش مى کردند.
مطب دکتر «ب» در مشهد به خاطرش آمد که دقیق و با وسواس معاینه اش کرده بود و چقدر برایش سخت بود که به آنها جواب منفى بدهد و فرستاده بودشان پیش دکتر دیگرى که او هم بعد از معاینه زیاد گفته بود هر لحظه امکان تشنج و شوک بیشترى وجود دارد و ممکن است خطرناکتر هم بشود.
یادش آمد غروب بود که از دور گنبد پرشکوه و زیبا را دیده بودند نورى خیره
کننده از گنبد برمى خاست که تمام نور چراغهاى تنهایى را پس مى زد، نورى که
رخنه بر سیاه ترین قلبها مى کرد و رعشه بر دلها مى انداخت. خوابش برده بود،
هیچ صدایى را نمى شنید، انگار که از خاکیان دور شده بود، توى خواب هم مى
خواند و توى دلش اشک مى ریخت.
ناگهان نورى خیره کننده اطرافش را گرفت. نورى از جنس آسمان ماورایى و
ملکوتى ، بوى گلاب و عطر بهشتى مغز سرش را پر کرد و آن قدر لطیف و غیرزمینى
بودند که دلش مى خواست با تمام وجود آنها را حس کند. رنگى سبز و شفاف عمق
نور سفید را شکافت و سیدى با قامتى بلند در برابر دیدگان مبهوتش ظاهر شد،
تبسمى زیبا و ملیح بر لب داشت و عصایى سبز رنگ قامتش را پوشانده بود. عمامه
اى سبز بر سر مبارکش بود. تازه یادش آمد کنار پنجره فولاد است و دخیل حضرت
شده، ندایى از ته دلش برخاست: ... بخواه تا شفایت دهد.
دهان باز کرد، اشک پهناى صورتش را پر کرده بود، زبانش به لکنت افتاده بود،
از ته دل و از عمق جان تمام ذره هاى وجودش زار زد: آقاجان، نجاتم بدهید!
صدایى مهربان و دلنشین شنید. آن قدر صدا خوب و گوشنواز بود که حس کرد از
جایى دور و پاک مى آید: دخترم! تو را که یک بار شفایت دادم. این بار هم
شفایت مى دهم و کارى مى کنم که ندانى کارت از کجا درست شده. با دستهایى که
از جنس نور بودند حبه اى خوراکى به او دادند و او با هر دو دست آن را گرفت و
به دهان برد.
دست به سینه گذاشت و خم شد، بعد دستها را به سوى آسمان بلند کرد و بلافاصله بیدار شد.
طناب دور گردنش باز شده بود، بلند شد و ایستاد، صداى فریاد مادرش را شنید و
بعد هجوم مردم را به طرف خودش دید. جمعیت اطرافش را گرفتند، پدر در آغوشش
گرفت مادر او را بر سینه فشرد، و اشک شوق بود که گلزار گونه ها را آبیارى
مى کرد، خیل عظیم زائران مى گریستند. گویى شب شکسته بود، و ماه نقره فام در
پهنه آسمان رها بود.