هیئت عزاداران حضرت زهرا سلام الله علیها

اصفهان، خمینی شهر، جوی آباد،خ شمس ،خ پروین ،جنب مسجد حضرت امیر، خیمه گاه فاطمی،احیاءگران فاطمیه

هیئت عزاداران حضرت زهرا سلام الله علیها

اصفهان، خمینی شهر، جوی آباد،خ شمس ،خ پروین ،جنب مسجد حضرت امیر، خیمه گاه فاطمی،احیاءگران فاطمیه

تشنه و دریا،یاد موقعى افتاد که دکتر متخصص قلب در تربت گفته بود باید به مشهد برود.



تشنه و دریا


شفایافته: خانم الوندى
ساکن تربت حیدریه
تاریخ شفا: 25 تیرماه 1372
بیمارى: تشنج
طنین پرشکوه نقاره ها، فضاى ملکوتى حرم را پر کرده بود، گلدسته هاى زیبا و گنبد طلا در دل شب مى درخشیدند. صحن انقلاب مملو از جمعیت بود و زائران موج موج در جذبه اى عارفانه فرو رفته بودند. هر از گاهى ، صداى شیونى که از ته دل بر مى خاست، فضاى صحن را مى شکست. نشسته بود کنار پنجره فولاد و سرش را تکیه داده بود به پنجره، زن و مرد مسنى کنارش نشسته بودند و با چشمانى غمگین نگاهش مى کردند.
 

 رشته سبزى دور گردنش بسته بود که یک سرش به یکى از شبکه هاى پنجره وصل بود، خیلى ها مثل او دخیل حضرت شده بودند. چشمهایش را بسته بود. روسرى آبى رنگى سرش بود. صداى ناله هاى سوزناک دخیل شدگان و حاجتمندان زمزمه وار به گوش مى رسید. دستش را برد طرف طناب و لمس کرد، چشمهایش را باز نمود. نگاه دردمند و اشک آلودش را به مادرش دوخت و پدرش که خسته تر از همیشه به نظر مى رسید و چشمهاى کم نورش را چسبانده بود به گنبد طلا و زیر لب آیاتى از قرآن را واگویه مى کرد.
چشمهایش را آرام بست، دلشوره عجیبى داشت. فکر کرد چهارمین روزى است که دخیل حضرت شده، یاد موقعى افتاد که دکتر متخصص قلب در تربت گفته بود باید به مشهد برود. زمان ضربه خوردنش را پى درپى به خاطر آورد. تمنا و التماس عجیبى توى صداها بود، یه قطره اشک گرم و زلال از زیر پلکهاى بسته اش روى گونه اش غلتید.


مطب دکتر «ب» در مشهد به خاطرش آمد که دقیق و با وسواس معاینه اش کرده بود و چقدر برایش سخت بود که به آنها جواب منفى بدهد و فرستاده بودشان پیش دکتر دیگرى که او هم بعد از معاینه زیاد گفته بود هر لحظه امکان تشنج و شوک بیشترى وجود دارد و ممکن است خطرناکتر هم بشود.


یادش آمد غروب بود که از دور گنبد پرشکوه و زیبا را دیده بودند نورى خیره کننده از گنبد برمى خاست که تمام نور چراغهاى تنهایى را پس مى زد، نورى که رخنه بر سیاه ترین قلبها مى کرد و رعشه بر دلها مى انداخت. خوابش برده بود، هیچ صدایى را نمى شنید، انگار که از خاکیان دور شده بود، توى خواب هم مى خواند و توى دلش اشک مى ریخت.
ناگهان نورى خیره کننده اطرافش را گرفت. نورى از جنس آسمان ماورایى و ملکوتى ، بوى گلاب و عطر بهشتى مغز سرش را پر کرد و آن قدر لطیف و غیرزمینى بودند که دلش مى خواست با تمام وجود آنها را حس کند. رنگى سبز و شفاف عمق نور سفید را شکافت و سیدى با قامتى بلند در برابر دیدگان مبهوتش ظاهر شد، تبسمى زیبا و ملیح بر لب داشت و عصایى سبز رنگ قامتش را پوشانده بود. عمامه اى سبز بر سر مبارکش بود. تازه یادش آمد کنار پنجره فولاد است و دخیل حضرت شده، ندایى از ته دلش برخاست: ... بخواه تا شفایت دهد.
دهان باز کرد، اشک پهناى صورتش را پر کرده بود، زبانش به لکنت افتاده بود، از ته دل و از عمق جان تمام ذره هاى وجودش زار زد: آقاجان، نجاتم بدهید!
صدایى مهربان و دلنشین شنید. آن قدر صدا خوب و گوشنواز بود که حس کرد از جایى دور و پاک مى آید: دخترم! تو را که یک بار شفایت دادم. این بار هم شفایت مى دهم و کارى مى کنم که ندانى کارت از کجا درست شده. با دستهایى که از جنس نور بودند حبه اى خوراکى به او دادند و او با هر دو دست آن را گرفت و به دهان برد.
دست به سینه گذاشت و خم شد، بعد دستها را به سوى آسمان بلند کرد و بلافاصله بیدار شد.
طناب دور گردنش باز شده بود، بلند شد و ایستاد، صداى فریاد مادرش را شنید و بعد هجوم مردم را به طرف خودش دید. جمعیت اطرافش را گرفتند، پدر در آغوشش گرفت مادر او را بر سینه فشرد، و اشک شوق بود که گلزار گونه ها را آبیارى مى کرد، خیل عظیم زائران مى گریستند. گویى شب شکسته بود، و ماه نقره فام در پهنه آسمان رها بود.


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد