ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
قدمهاى زمان در دیار عشق آوران
سالهاى سرنوشت در چهره آفتاب خورده اش قدم مى زد.
چین و چروک ایام به روى دستهایش، گذر جوانى اش را فریاد مى کرد.
شکوفه هاى سپید روى چادرش، خبر از بهار عبادتش مى داد.
حجابش را به دور کمرش گره زده بود.
از کنار چارقدش، چند تار موى قرمز، سبزى حنا را به تماشا نشسته بود.
مردمک چشمش در غبار مبهمى غوطه مى خورد.
پلکهاى پلاسیده اش تحمل پرتوافشانى خورشید را نداشت و متناوباً به هم مى خورد.
حرکات صادقانه اش توجهم را جلب کرد. جلو رفتم.
ـ سلام مادر جان! زیارت قبول، حالت چطوره؟
ـ الحمد الله ننه جون، خدمت آقا که هستم خیلى خوبم.
ـ از کجا براى زیارت مشرف شده اى ؟
ـ ننه جون! به جاى این حرفها دستمو بگیر، ببرم جلو ضریح زیارت کنم. به این کارها چکار دارى ؟
ـ اى به چشم، مادرجان! زیارتنامه خواندى ؟ نه من که سواد ندارم. بیا زیارتنامه را برام بخوان.
ـ بازم به چشم، هر کارى بگى با جون و دل انجام مى دهم.
بعد شما هم به چند سؤال من جواب مى دى ؟
ـ خوب حوصله ام را سر بردى سؤالتو بگو. راحتم کن.
ـ اهل کدام شهرى ؟
ـ از غرب کشور آمده ام، شهر ...
_ چند سالته؟
ـ اى بابا، دخترم! به این کارها چکار دارى ، مى خواى حاج عباس بشنود. از او دنیا بیاد طلاقم بده؟
صورت مهربانش را بوسیدم و با لبخندى گفتم:
ـ مادر از خیر این سؤال گذشتم. یادته چندمین باره که به زیارت مى آیى ؟
ـ والله راستش را بخواى نه، ولى مى دونم زیاد اومدم.
ـ از این سفرها خاطره اى دارى برام تعریف کنى ؟
ـ آها حالا شد یه حرفى . آره یه بزرگوارى از آقا دیدم که هیچ وقت فراموش
نمى کنم و به خاطر همون تا مى تونم به زیارت و پابوسش میام ... تا مداد و
کاغذ را آماده کردم، با تعجب نگاهى کرد و گفت: وایسا! وایسا! اول بگو ببینم
تو خودت کى هستى که این قدر سؤال پیچ مى کنى ؟ تو چکاره اى که مثل مأموراى
شب اول قبر منو سین جیم مى کنى ؟ حالا دفتر و مداد تو برداشتى ازم مدرک
بگیرى .
دستهایش را در دستم فشردم و گفتم من خدمتگزار ناچیز آقا هستم و براى مجله
حرم هر وقت توفیقى حاصل شد، مطلب مى نویسم. سرگذشت آدمهایى را که هنوز از
جویبار صدق و صفا آب مى نوشند و در جاده آینه اى صراط مستقیم قدم بر مى
دارند، آدمهایى که در دستهایشان برکت خدا سبز مى شود و اندیشه دلهایشان
خرمن خرمن گندم است، ریا نمى فروشند، و زلال زلالند، مثل گنبد آقا. قلبشان
در تاریکى و روشنایى مى درخشد. آرامش آخرتشونو به تشویش و نامردمى این دنیا
نفروختند. مثل سپیده صبح صافند و چون عشق داغ.
دور و برش را نگاهى انداخت و گفت: واى ، خاک بر سرم. خدا مرگم بده. مى خواى
وقتى برگشتم به ولایت، هم ولایتى هام بگن ننه جعفر براى زیارت نرفته. با
روزنامه چیا اختلاط کرده. حالام برگشته با فیس و افاده، که من آدم مهمى
شدم.
ـ ببین مادر جون! قربونت برم معذرت مى خوام ، هیچ سؤالى نمى کنم. خوبه؟ راضى شدى ؟ فقط خاطراتتو تعریف کن.
ـ باشه مى گم ولى اسممو نمى گم.
ـ پس بیا بریم یک جاى خلوتى بنشینیم.
دل دل مى زدم و دعا مى کردم پشیمون نشه و از این که موفق شده بودم این پیر زن شهرستانى با صفا را به حرف بیارم خوشحال بودم.
ـ بفرما مادر! همین جا خوب و مناسبه، یاا... قربون قدمت.
ـ مى دونى دخترم. سالهاى گذشته، خدا بیامرز کربلایى عباس، یه روز به خانه
آمد و گفت: ننه جعفر، خانوم خانوما! یه مژده برات دارم. هاج و واج به دهنش
نگاه کردم ببینم چى مى خواد بگه. بعد از کمى صغرى کبرى چیدن، گفت: بار و
بندیل رو ببند و کارها تو انجام بده تا کفش و کلاه کنیم و بریم پابوس آقا
امام رضا(ع)، گفتم: چى ؟ زیارت، فریاد ناگهانى کربلایى مرا به خود آورد: چى
شده زن مى خواى خونه خرابم کنى ؟ وقتى به خود آمدم دیدم از خوشحالى قدح
سفالین بزرگى را که پر از دوغ بود به روى زمین انداختم و مثل جگر زلیخا تکه
تکه شده.
خیلى خجالت کشیدم زیر چشمى نگاهى بهش کردم دیدم اخماش تو هم رفته، کمى
ترسیدم. به من و من افتادم و نشستم زمین را تمیز کنم، که جلو آمد با محبت
دستى به سرم کشید و گفت: ناراحت نباش فداى سرت.
شوق زیارت آقا بود پاشو، پاشو به کارهات برس، من جمع مى کنم. رو کردم به
امام رضا: آقا جون! قربونت برم. آفتاب از کدوم طرف در اومده که کربلایى
میخواد کار خونه انجام بده. فهمیدم همه از شوق زیارت آقاست. خلاصه چه سرتو
درد میارم. دو روز بعد پس از خداحافظى از قوم و خویشها، با سلام و صلوات ما
را از زیر قرآن و آینه گذراندند و راهى سفر آروزها شدیم.
یادم نمیاد چند روز طول کشید تا به دروازه شهر مشهد رسیدیم. البته، نه که
ما مشتاق دیدن قبر آقا بودیم و من هم اولین سفرم بود، خیلى در راه سخت گذشت
و زمان خیلى طولانى به نظر رسید. هر چى مى آمدیم مثل این که جاده کش بر مى
داشت و درازتر مى شد. تا این که یه روز دم دماى غروب به نزدیکى شهرى
رسیدیم که دو تا آفتاب داشت.
یکى اون ته هاى آسمونش بود و یکى هم عین خورشید ظهر، بین زمین و آسمون مى
درخشید. به کربلایى گفتم این جا کجاست که دو تا آفتاب داره؟ کربلایى قیافه
اى گرفت و قاه قاه خندید، حالا نخند و کى بخند، من از خجالت سرم را پایین
انداختم و حرفى نزدم و او بعد از مدتى غش و ریسه رفتن، ناگهان با قیافه اى
مودبانه دست بر سینه، گفت:
السلام علیک یا على بن موسى الرضا! و...
برخود لرزیدم و اشک از چشمانم جارى شد. پس این جا خراسونه؟ این گنبد و
گلدسته هاى آقامونه؟ زبانم بند آمده بود، نمى دانستم چیکار باید بکنم. دست و
پام رو جمع کردم و رو به حضرت گفتم: سلام آقا جان، سرو جونم فدات. و زار
زار تمام غروب را گریه کردم.
از اول شهر تا نزدیک حرم، نفهمیدم چطورى اومدم و چى به من گذشت که بالاخره
رسیدیم. به کربلایى گفتم: تو رو خدا همین نزدیکى ها یه خونه بگیر که پنجرش
رو به حرم آقا واشه و این ده روز هیچ از آقا جدا نشیم. گفت: اى به چشم،
خانوم خانوما! دیگه چى ، سرم را پایین انداختم و گفتم: خدا عمرت بده مرد،
که منو براى زیارت آوردى .
جونم برات بگه، همون طور که دلم مى خواست آقا کمک کرد و یک اتاق خوب گرفتیم
و شدیم همسایه آقا. پسرم و کربلایى رفتند وضو بگیرند. منم رفتم چادر نماز
بردارم و آماده براى زیارت بشم که تا دولا شدم چادرم را بردارم، درد شدیدى
در کمرم احساس کردم، طورى که دولا ماندم. چه سرت را درد مى یارم، با هزار
زحمت مرا خواباندند و گفتند: تو استراحت کن. خسته راه هستى . فردا ان
شاءالله مى بریمت زیارت.
تمام غصه هاى دنیا بغضى شد و در گلوم ماندگار شد. شوهرم و پسرم جعفر به
زیارت رفتند من ماندم و اشک و التماس به درگاه آقا. درد ساکت نشد که نشد.
فردا رفتند داروى گیاهى برام آوردند. هیچ اثر نمى کرد و هى مشکلى بر مشکل
اضافه مى شد. تا یه شب که شوهر و پسرم به زیارت رفتند. دلم خیلى گرفت.
داشتم به حرم آقا با حسرت نگاه مى کردم و اشک مى ریختم.
یعنى آقاجون! من گنهکارم که تا این جا آمدم ولى داخل خونه ات راهم نمى دى ؟
این رسم مهمان داریه؟ خودت مى دونى چقدر راه اومدم. تو را به جان جوادت!
از سر تقصیراتم بگذر. آخه مى شه آدم تا این جا بیاد، شما رو نبینه؟ که
ناگهان در بین هق هق گریه ام در اتاق باز شد و یه آقایى اومد تو با یک
بشقاب انگور. من دست و پامو گم کردم. گفتم حاج آقا! ببخشید. ما نمى
دونستیم! این خونه شماست. این جا را به ما هم اجاره دادن، کربلایى بیاد از
این جا مى ریم. آقا بشقاب انگور را زمین گذاشتند و گفتند: بخور، خوب مى شى ،
من اومدم دو رکعت نماز بخونم و برم، در گوشه اتاق به نماز ایستادند. دست و
پام مى لرزید. صورتم را محکم پوشوندم و سرم را روى بالش به سمت دیوار
برگردوندم. دعا مى کردم زودتر جعفر و کربلایى برگردن.
با شنیدن صداى در، فریاد زدم جون خودتون اومدین زیارت! خونه مردم را غصب
کردین و توش نماز مى خونین، حتماً قبول مى شه؟ عبادتتون خیلى درسته و زدم
زیر گریه، برگشتم دیدم آنها متحیر مانده اند، فکر کردن دیوانه شدم با
احتیاط جلو اومدن. گفتن چى ! ما خونه را اجاره کردیم و در اختیار خودمونه.
با دست گوشه اتاق را نشان دادم و گفتم پس این آقا چى مى گن؟ و هر سه نفر
برگشتیم، نه آقایى بود و نه بشقاب انگورى . ناخود آگاه از جا بلند شدم.
دردى در خود احساس نکردم ولى هنوز شیرینى همان یک دونه انگور را در دهنم
مزه مزه مى کردم. آره جونم! بعد از کلى بهت و حیرت، متوجه شدیم که آن آقا،
آقا امام رضا(ع) بودند که به دیدار دل شکسته من اومدن و منو شفا دادن.
بعدش هم خودت بهتر مى دونى که چه احساسى داشتم. از اون سال تا حالا در هر شرایطى به دیدن آقا میام، حالا بیا زیارتنومه برام بخون.
ـ رو چشمم، مادر جان!
السلام علیک ایها الامام الغریب ...!!
تو گرامى ترین مقصود هستى !
اى خداى من!
تقرب مى جویم به سویت به وسیله فرزند دختر پیغمبرت محمد(ص) که رحمت تو بر او و آلش باد!