هیئت عزاداران حضرت زهرا سلام الله علیها

اصفهان، خمینی شهر، جوی آباد،خ شمس ،خ پروین ،جنب مسجد حضرت امیر، خیمه گاه فاطمی،احیاءگران فاطمیه

هیئت عزاداران حضرت زهرا سلام الله علیها

اصفهان، خمینی شهر، جوی آباد،خ شمس ،خ پروین ،جنب مسجد حضرت امیر، خیمه گاه فاطمی،احیاءگران فاطمیه

کتابهای دفتر حضرت آیة الله العظمی وحید خراسانی ـ دام ظله العالی ،امام زمان (علیه السلام) معجزاتى از حضرت مهدى (علیه السلام)


معجزاتى از حضرت مهدى (علیه السلام)


شیخ الطایفه در کتاب الغیبة مى گوید:

« و امّا ظهور معجزاتى که دلالت بر صحّت امامت او در زمان غیبت دارد بیشتر از آن است که احصا شود »،۱ اگر عدد معجزات تا زمان شیخ ـ که در سنه ۴۶۰ هجرى وفات نموده است ـ بیش از حدّ احصا باشد، تا زمان ما چه اندازه خواهد بود؟


اکنون در این مختصر به دو آیت که از مشهورات است اکتفا مى شود، و خلاصه آن به نقل على بن عیسى إربلى۲ که عندالفریقین ثقه است، این است : مردمان براى امام مهدى قصص و اخبارى را در خوارق عادات نقل مى کنند که شرح آنها طولانى است و من دو قصّه که قریب به عهد زمان خودم اتّفاق افتاده و جماعتى از ثقات اخوانم نقل کرده اند ذکر مى کنم:


۱ ـ در شهر حلّه بین فرات و دجله مردى به نام اسماعیل بن حسن بود که بر ران چپ او جراحتى به مقدار قبضه انسانى بیرون آمد، که اطبّاى حلّه و بغداد او را دیدند و گفتند علاج و چاره ندارد ; پس به سامرا رفت، و دو امام على الهادى و حسن عسکرى (علیهما السلام) را زیارت کرد، و به سرداب رفت، و دعا و تضرّع به درگاه خدا، و استغاثه به امام مهدى کرد ; پس به دجله رفت و غسل کرد، و جامه خود را پوشید، دید چهار اسب سوار از دروازه شهر بیرون آمدند، یکى پیر مردى بود نیزه به دست، و جوان دیگرى که بر او قباى رنگین بود، و پیر مرد طرف راست راه، و دو جوان طرف چپ راه، و جوانى که با قباى رنگین بود بر راه بود.


صاحب قباى رنگین فرمود : تو فردا روانه اهلت مى شوى؟ گفت: بلى . فرمود : جلو بیا، تا ببینم درد تو چیست؟ پس جلو رفت و جوان آن زخم و جراحت را به دستش فشرد و بر زین سوار شد، پیر مرد گفت: رستگار شدى اى اسماعیل، این امام بود.

  

آنها روانه شدند و اسماعیل هم با آنها مى رفت، امام فرمود: برگرد.


اسماعیل گفت: هرگز از تو جدا نخواهم شد. امام فرمود: مصلحت در برگشتن توست. باز گفت: از تو هرگز جدا نمى شوم. پیر مرد گفت: اسماعیل حیا نمى کنى؟ امام دو مرتبه به تو فرمود برگرد، مخالفت مى کنى؟


ایستاد و امام چند قدم جلو رفت، بعد به جانب او التفات کرد، و فرمود: اى اسماعیل، وقتى به بغداد رسیدى، ابوجعفر ـ یعنى خلیفه مستنصر بالله ـ تو را طلب مى کند، وقتى نزد او رفتى و چیزى به تو داد، عطاى او را نگیر، و بگو به فرزند ما رضا ، نامه اى به على بن عوض بنویسد، من به او مى رسانم که آنچه مى خواهى به تو عطا کند.


بعد با اصحابش به راه افتاد، و اسماعیل ایستاده نظاره گر آنان بود تا غایب شدند . ساعتى بر زمین نشست متأسّف و محزون، و از مفارقت آنها گریه مى کرد، بعد به سامرا آمد، مردم دور او را گرفتند، گفتند: چرا چهره ات متغیر است؟ گفت: شما سواره هایى را که از شهر خارج شدند شناختید کِه بودند؟ گفتند: آنان افراد شریفى هستند که گوسفند دارند، گفت: آنها امام و اصحاب او بودند، و امام دست بر مرض من کشید.

چون جاى زخم را دیدند که اثرى از آن نمانده، جامه هایش را پاره کردند . خبر به خلیفه رسید، ناظرى فرستاد، که از حال او تحقیق کند.

اسماعیل شب را در خزانه گذراند، و بعد از نماز صبح با مردم از سامرا بیرون رفت . مردم با او وداع کردند و او حرکت کرد تا رسید به قنطره عتیقه، دید مردم ازدحام کرده اند و از هر کس که وارد مى شود، اسم و نسبش را مى پرسند، و چون او را شناختند به نشانه هایى که داشتند، جامه هایش را پاره کردند و به تبرّک بردند.

ناظر به بغداد قضیه را نوشت، وزیر یکى از رفقاى اسماعیل را به نام رضى الدین طلب کرد تا از صحّت خبر تحقیق کند، چون آن شخص به اسماعیل رسید و پاى او را دید و اثرى از آن زخم ندید غشّ کرد، و چون به خود آمد اسماعیل را نزد وزیر برد . وزیر اطبّایى را که معالج او بودند خواست، و چون او را معاینه کردند و اثرى ندیدند گفتند: این کار مسیح است، وزیر گفت: ما مى دانیم کار کیست.

وزیر او را نزد خلیفه برد، خلیفه از او قصّه را سؤال کرد، وقتى ماجرا را حکایت کرد، خلیفه هزار دنیار به او داد، اسماعیل گفت: من جسارت آن را ندارم که یک ذرّه از آن بگیرم، خلیفه گفت: از که مى ترسى؟ گفت: از آن که این رفتار را با من کرد، او به من گفت: از أبى جعفر چیزى نگیر ; پس خلیفه گریه کرد.

على بن عیسى گفت: که من این قصّه را براى جماعتى نقل مى کردم، و شمس الدین پسر اسماعیل در مجلس حاضر بود و من او را نمى شناختم، گفت: من پسر او هستم، پس از او پرسیدم که ران پدرت را در حالى که مجروح بود دیدى؟ گفت: من در آن وقت بچه بودم، ولکن قصّه را از پدر و مادرم و خویشاوندان و همسایگان شنیدم، و دیدم ران پدرم را که در موضع آن جراحت موى روییده بود.


على بن عیسى مى گوید: پسر اسماعیل حکایت کرد که پدرم بعد از صحّت چهل مرتبه به سامرا رفت به امید این که شاید دوباره او را ببیند.


۲ ـ على بن عیسى مى گوید : سید باقى بن عطوه علوى حسنى حکایت کرد براى من که پدرش عطوه به وجود امام مهدى (علیه السلام) ایمان نداشت و مى گفت: اگر بیاید و مرا از این مرض خوب کند، من او را تصدیق مى کنم، و مکرّر این مطلب را مى گفت.

هنگامى که وقت نماز عشا جمع بودیم، صیحه پدر را شنیدیم، با سرعت نزد او رفتیم گفت: امام را دریابید، که همین ساعت از نزد من بیرون رفت.

بیرون آمدیم کسى را ندیدیم، برگشتیم نزد پدر، گفت: شخصى بر من وارد شد، و گفت: یا عطوه، گفتم: لبیک، گفت: منم مهدى، آمده ام تو را از مرضت شفا بدهم، بعد دست مبارکش را کشید و ران مرا فشرد و رفت، و از آن وقت به بعد عطوه مانند غزال راه مى رفت.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد