ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
سلامت دین
قاسم بن علاء اهل آذربایجان و از
معمّرین و اصحاب حضرت رضاعلیه السلام بوده و تا زمان حضرت ولى
عصر - عجل اللَّه فرجه الشریف - معاصر پنج امام معصوم بوده است
و در زمان فوت حدود 117 سال عمر داشته و چند تن از نواب اربعه
را دیده است. گاهى پرسشهایى که مردم داشتند و یا در مواردى که
براى خودش سؤالاتى پیش مىآمد، طى نامهاى براى نواب اربعه در
بغداد مىفرستاد و آنان نیز از حضرت جواب مىگرفتند و به وسیله
پیکى توقیعات حضرت را به دست وى مىرساندند.
او در بیست یا سى سال آخر عمرش به طور کلى نابینا شد و مدتى
قبل از مرگ مجدداً بینایى خود را به دست آورد.
علامه مجلسى قدس سره در کتاب بحارالانوار حکایتى را بیان
مىکند که از این قرار است:
قاسم بن علاء در روزهاى پایانى عمر خود قرار داشت و دیدگانش
جایى را نمىدید. روزگارى مىگذشت که از حضرت ولى عصر - عجل
اللَّه فرجه الشریف - نامهاى دریافت نکرده بود و این امر بر
شکسته دلى و ناراحتىاش مىافزود. در همین احوال به او خبر
دادند که از سوى حضرت نامهاى براى او رسیده است. قاسم بن علاء
سجده شکر گزارد و توقیع حضرت را به کسى که نامه هایش را
مى نوشت و مىخواند داد و از او خواست تا نامه را بخواند. شخصى
که نامه را مىخواند بعد از خواندن قسمتى از نامه ناگهان سکوت
کرد.
قاسم بن علاء گفت: چرا ساکت شدى؟
آیا حضرت چیز بدى در باره من نوشته اند؟
گفت: نه.
پرسید: پس چرا نمى خوانى؟
آن شخص با ناراحتى گفت: حضرت خبر مرگ تو را داده اند.
قاسم بن علاء بلافاصله پرسید؟
«أفی سلامة من دینی؟؛ آیا
خبر از سلامتى دین من نداده اند؟».
خواننده نامه گفت: نوشته اند تو چهل روز بعد از رسیدن این نامه
خواهى مرد و به همراه آن نیز شش تکه پارچه براى کفن
فرستاده اند.
قاسم بن علاء بلافاصله جواب خود را گرفت و دریافت که حضرت با
ارسال این پارچه ها به عنوان کفن سلامت دین وى را تأیید کرده
است. از این جهت بى اندازه خوشحال شد و مجدداً سجده شکر به جاى
آورد.
وى دوستى داشت از اهل عامه که سالها با وى درباره حقانیّت
شیعه گفت و گو و بحث مىکرد. اما موفق نشده بود وى را قانع
کند. این بود که نامه امام و تعیین زمان مرگ خود را به وسیله
امام مغتنم شمرده، بىدرنگ دوست خود را در پى دوست سنىاش
فرستاد و او را فرا خواند، سپس نامه را به دست او داد و گفت:
بخوان. مرد سنّى بعد از خواندن نامه گفت: مگر غیر از خدا کسى
غیب مىداند؟ و بعد به این آیه از قرآن استناد کرد:
«... و ما تدری نفس ماذا تکسب غداً و
ما تدری نفس بأی أرض تموت...»(1)«هیچ کس نمىداند
فردا چه خواهد کرد و هیچ کس نمىداند که در کدام سرزمین مرگش
فرا خواهد رسید».
آن وقت تو و آنکه این نامه را نوشته مدعى هستید که مىدانید؟
قاسم بن علاء گفت: من مىخواستم تو مطلع باشى.
[و باز براى قاسم بن علاء این آیه را خواند:
«عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا»(2)
«او دانا به غیب است و غیبش را به هیچ کس آشکار نمىسازد».
قاسم بن علاء خندهاى کرد و گفت: آیه را تمام کن:
«إلاَّ من إرتضى من رسول(3)؛
مگر آنکس که از رسولان برگزیده است».
و مولاى من «هو المرتضى من الرسول؛
از برگزیدگان از رسولان است».
پس از یک هفته از این ماجرا قاسم بن علاء در بستر بیمارى
افتاد، درست چهل روز بعد از رسیدن نامه فوت شد. خبر فوت قاسم
را به مرد سنّى رساندند و او با شنیدن این خبر پا برهنه و
سراسیمه به سمت خانه قاسم بن علاء روانه شد. از آن جا که مرد
سرشناسى بود این حالت وى باعث تعجب دیگران شد. وقتى به بالین
قاسم بن علاء رسید و واقعیت را به چشم دید، بىدرنگ شیعه شد.(4)
«در واقع همگى باید سلامت دین خود را به دست بیاوریم و الا همه
دشمنان درونى و بیرونى انسان جبهه مشترکى را براى نابودى او به
وجود آوردهاند. شیطان از یک سو، نفس امّاره از سوى دیگر،
شهوات مختلف، حسد، ریا و غضب، همه و همه با همبستگىِ همه جانبه
کمر به نابودى انسان بستهاند».
1) لقمان (31)، آیه 34.
2) جن (72)، آیه 26.
3) همان، آیه 27.
4) بحار الانوار، ج 51، ص
314.