آتشی در سینه دارم جاودانی...
عمر من مرگیست نامش زندگانی...
رحمتی کن کز غمت جان می سپارم
بیش از این من طاقت هجران ندارم
کی نهی بر سرم پای ای پری از وفاداری
شد تمام اشک من بس در غمت کرده ام زاری
نو گلی زیبا بود حسن و جوانی
عطر آن گل رحمت است و مهربانی
نا پسندیده بود دل شکستن
رشته الفت و یاری گسستن
کی کنی ای پری ترک ستمگری؟
می فکنی نظری آخر به چشم ای جان عالم؟
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد...
ناز هم در دل من اندازه دارد...
حیف اگر ترحمی نمیکنی بر حال زارم
جز دمی که بگذرد از چاره کارم
دانمت که بر سرم گذر کنی به رحمت اما آن زمان که برکشد گیاه قمصر از مزارم
.... سحرگاهان از سمت بارگاهت که مدفن تن پاکت و مطلع آفتاب تن تاب است خورشید طلوع میکند... گویی عرش فرش سرای
توست
و شمیم دلنواز مدفنت گواه میدهد که این حریم...از ملکوتست..و ضریحت ..نگین
حلقه ی عشاق توست... می درخشد چون ماه بدر در زمین بارگاه تو. مهربانی..
آقایی
...و سلطان بی چون وچرای ملک عشقی.. و چه خوب حکم میرانی بر دلهای
اسیرت..و چه شیرین است اسارت تو...کجا ملکوت این قدر قرین است با زمین؟ یا
کجا از زمین است و
نیست؟!...در
زیر گنبدت..ندا و ناله ...راه دوری با ملکوت ندارد..گواه می دهد کاینات که
... تویی امام دلها... تویی مهربان...درود خدا بر تو...ای خورشید خورشید
ها..ای دوست دار و غمخوار ضعفا..ای ابالحسن..
علی ابن موسی الرضا(ع)