هیئت عزاداران حضرت زهرا سلام الله علیها

اصفهان، خمینی شهر، جوی آباد،خ شمس ،خ پروین ،جنب مسجد حضرت امیر، خیمه گاه فاطمی،احیاءگران فاطمیه

هیئت عزاداران حضرت زهرا سلام الله علیها

اصفهان، خمینی شهر، جوی آباد،خ شمس ،خ پروین ،جنب مسجد حضرت امیر، خیمه گاه فاطمی،احیاءگران فاطمیه

هواى زیارت امام رضا(ع) در دلش شوقى وصف ناپذیر پدید آورد.امام رضا(ع) ضامن غریبان، امید محرومان،


ضریح مقدس


شفایافته: کلثوم رضایى
23 ساله اهل و ساکن بهشهر
تاریخ شفا: اول خرداد 1372
نوع بیمارى: غده بدخیم سرطانى در سینه
کلثوم آرام سرش را از روى بالش برداشت، انگار قسمت چپ بدنش را به سختى مى فشردند، درد تمام وجودش را گرفته بود و لحظه اى امانش نمى داد، بى اختیار شروع به گریه کرد.
لحظه اى بعد مادرش به کنارش آمد و از حال او جویا شد او ناحیه اى را که درد مى کرد به مادرش نشان داد. چرا که او ساکن بهشهر بود و بیش از 22 بهار از عمرش نمى گذشت. براى مادر و پدرش که مرد زحمتکشى بود، غیر قابل تصور بود که در این سن او دچار بیمارى مرموز و کشنده اى شود.
کلثوم دیگر تحمل درد را نداشت، سراسیمه از جایش بلند شد و در حالى که دستش را به طرف قفسه چپ سینه اش مى آورد ناله مى کرد و نم نم اشک از چشمانش فرو مى ریخت.
  او تا دیروز سالم بود، همین دیروز بود که در یک مهمانى شرکت کرده بود و سالم و خوش مجلس را به پایان رسانیده بود. اما امروز ... او بى تأمل، به این سو و آن سوى اتاق مى رفت، تاب و قرار از او سلب شده بود و امانى برایش نمانده بود. به هر ترتیب بود درد را تحمل کرد تا این که بعد از ظهر آن روز به آقاى دکتر اسدالله پور مراجعه کرد.
دکتر دستور رادیولژى و آزمایش از سینه سمت چپ او داد. انگار غده اى درون سینه تشکیل شده بود. غده اى بدخیم و سرطانى . مدتى به همین منوال تحت درمان قرار گرفت. از آن روز وحشتناک ماهها مى گذشت و هر روز غده بزرگتر و دردناکتر مى شد.
  یک هفته در بیمارستان امام خمینى بهشهر بسترى گردید و مورد عمل جراحى قرار گرفت، قسمتى از غده را برداشتند و پزشکان معالج آن روز غده را براى تشخیص بیشتر و بهتر به آمل فرستادند.
او مدتى هم در گرگان زیر نظر دکتر پیرغیبى به معالجه پرداخت، اما دیگر براى همه محرز شده بود که غده، غده سرطانى و علاج ناپذیر است و تنها توصیه پزشکان این بود که او باید همیشه تحت درمان باشد، ضمناً از کلثوم خواستند که به تهران برود. کلثوم کوله بار سفر را بست و در شب ماتم زده حرمان به سوى تهران حرکت کردند. هر کجا مى رفت مادرش با او و همراه او بود.
همهمه و خیابانهاى شلوغ تهران غمش را دو چندان مى ساخت و عوالم درونى اش را آشفته تر مى نمود. اما آن چیزى که او را مقاوم مى کرد ایمان به خدا و ائمه اطهار(ع) بود که مى توانست این درد طاقت فرسا را تحمل کند.
پس از سفرهاى مکرر به این سو و آن سو، به شهر و دیارش بازگشت و با غم بى انتهاى خود سر مى کرد. غمى که تار و پودش را یکباره مى سوزاند. اما جز صبر چاره اى نداشت. هواى نمناک و مرطوب شمال، جنگلهاى سرسبز و دشتهاى پر گل، دیگر برایش زیبایى چندانى نداشت.
شبها تا دیروقت در کنار پنجره مى ایستاد و به دور دستها نگاه مى کرد. سه سال درد و رنج، مدت کمى به نظر نمى رسید، انگار رفته رفته تمامى دفتر امیدها و آرزوهایش برگ برگ مى شد و به هوا مى رفت.
بهارها و پاییزهاى بسیارى گذشت، و تنها امید کلثوم، مادر و پدرش بودند که در غم او شریک بودند و همراه او مى سوختند و مى ساختند و جز شکر در درگاه خداوند کریم و سبحان، کار دیگرى از دستشان بر نمى آمد.
دم دماى غروب، یک روز از روزهاى بهارى بود و آفتاب هم رفته رفته در پشت کوههاى سرفراز زمردین شمال فرو مى رنشست. کلثوم براى لحظه اى آرزو کرد کاش به جاى این همه رنج و درد روحش آزاد مى شد و به آسمانها صعود مى کرد تا آن همه شاهد بیچارگى خود و پدر و مادر دردمندش نباشد.
دیگر داشتن یک خانه بزرگ و مجلل و اتومبیل شیک و مدرن و لوازم منزل آنچنانى برایش آرزو محسوب نمى شد، بلکه تنها آرزویش بازگشت سلامتى اش بود. سلامتى که شاید هرگز باز نمى گشت. در گیر و دار ماهها و سالها سرگردانى و تحمل درد و مرض، هواى زیارت امام رضا(ع) در دلش شوقى وصف ناپذیر پدید آورد.
امام رضا(ع) ضامن غریبان، امید محرومان، منجى دردمندان، و خلاصه آخرین مرهم دل ریش غم زدگانى که ناامید از درگاه ملائک پاسبانش نمى رفتند. کلثوم موضوع را با مادرش در میان گذاشت و آنها تصمیم گرفتند سفرى به مشهد بیایند تا شاید امام هشتم(ع) یارى شان نماید.
کلثوم به همراه مادر و خواهرش و با بدرقه پدر دردمندش به سوى مشهد روانه شدند و روز 29 اردیبهشت 1372 به مشهد رسیدند. پرسان پرسان سراغ مسافرخانه اى را گرفتند. بالاخره اتاقى در یکى از مسافرخانه هاى بالاخیابان کوچه ملاهاشم در اختیارشان قرار گرفت.
سر سودا زده شان هواى کوى رحمت کرده بود و تن تب دارشان در لهیب شعلهاى عشق و امیدشان امام ابوالحسن(ع) مى سوخت. کلثوم پس از رفع خستگى ، همان روز به حرم مطهر مشرف مى شود. در مجوز شماره 387 دفتر نگهبانى صحن مطهر انقلاب آمده است:
خواهر کلثوم رضائى که از ناحیه سینه سمت چپ دچار بیمارى مى باشد حسب تقاضاى خودش مجاز است روزهاى 1 و 2/3/1372 از ساعت 18 الى 7 صبح روز بعد در پشت پنجره فولاد، جهت گرفتن شفا، متوسل به باب الحوائج حضرت على بن موسى الرضا(ع) گردد.
مسؤول دفتر شفا یافتگان مى گوید: آن شب او با هزار امید به امام بزرگوار(ع) متوسل شده، و خود را از همه چیز و همه کس بریده بود. اما در این میان دست تقدیر دریچه اى دوباره به زندگى اش مى گشاید! ناگهان گل امید در قلب جوانش شکوفا شد و نهال آرزو در باغ حیات او مجدداً به ثمر رسید.
او شفایش را از امام(ع) گرفته بود. در گواهى نگهبانى به سرپرستى نوشته شده است: مقارن ساعت 24 ( نیمه شب ) اول خرداد 1372 خواهرى به نام کلثوم رضائى در پشت پنجره فولاد صحن انقلاب دخیل نموده، که از ناحیه سمت چپ مریض بوده است، امام رضا(ع) را در خواب زیارت کرده و شفاى خود را گرفته است.
همچنین در نامه بخش تسهیلات زائران به ریاست رفاه درج شده است: در ساعت 10 صبح روز 2/3/1372 خواهر کلثوم رضائى 22 ساله ساکن بهشهر به همراه بستگانش به دفتر شفا یافتگان مراجعه کردند و اظهار داشت که مورد عنایت آقا امام رضا(ع) قرار گرفته و شفا یافته است و اثرى از غده اى که در سمت چپ سینه داشته است نیست.
او ضمن سؤال و جواب، شرح چگونگى بیمارى و معالجات خود را بیان کرد. بر حسب سوابق پس از تحقیقات لازم مشارالیه را به دارالشفاى امام(ع) اعزام داشتیم که مورد معاینات پزشک معتمد آستان قدس رضوى قرار گرفت. نتیجه معاینات انجام شده که حاکى از بهبودى و شفاى نامبرده مى باشد توسط پزشک کتبا گواهى بدین شرح گواهى شد.
« شماره دفتر رفاه زائران 1034/560 تاریخ 4/3/1372 » در تأیید دکتر نصرتى پزشک معتمد دارالشفاى امام(ع) به تاریخ 2/3/1372 شرح داده شده است:
از خانم کلثوم رضائى معاینه به عمل آمد، در سینه سمت چپ هیچ گونه غده اى وجود ندارد و هر دو سینه نامبرده سالم مى باشد.« شماره نظام پزشکى 19410»
وقتى که از کلثوم سؤوال کردیم چطور شد که شفا یافتى ؟ گفت:
روز اول که براى شفا گرفتن در کنار پنجره فولاد به آقا امام رضا(ع) متوسل شدم حدود ساعت یازده شب در خواب دیدم که شخص بزرگوارى که لباس بلند سبز رنگى پوشیده بود و شال سبزى هم به کمرش داشت به طرفم آمد و به من گفت: بلند شو! عجله کن! در خانه دو نفر منتظرت هستند و یک خوشحالى در انتظارت است و گوشه شال کمرش را به من داد فرمود آن گل بنفش را بگیر، من گوشه ضریح مطهر را نگاه کردم. گل بنفشى در آن جا بود.
ناگهان از خواب پریدم، مجدد به خواب رفتم در خواب دیدم دو گوسفند در علفزارى مشغول چرا بودند، یک گوسفند به طرف من آمد. دوباره آقاى بزرگوارى به خوابم آمد و گفت: آن گوسفند را بگیر، به ایشان گفتم: آقا من نمى توانم، ناراحت هستم! آقاى بزرگوار فرمودند: من هم ناراحت هستم!
وقتى که بیدار شدم خادمى در کنارم بود انگار او را قبلاً دیده بودم ناگهان متوجه شدم دردى دیگر در سینه ام احساس نمى شود. با خوشحالى و تعجب دستانم را به طرف سینه ام بردم دیگر دردى وجود نداشت و غده اى هم لمس نمى شد.
من سراسیمه و اشک ریزان به بخش نگهبانى رفتم و موضوع را گفتم و آنها اقدامات لازم را انجام دادند و مرا صبح روز بعد به پزشک معالج نشان دادند تا صحت گفته هایم ثابت شود. کلثوم چند روز بعد با دستى پر از امید به بهشهر باز مى گشت تا پرده از رمز و راز عاشقانه با خدا و امام بزرگوارش على بن موسى الرضا(ع) بردارد.
او وقتى که به پزشک معالجش دکتر اسدالله پور مراجعه مى نماید مى گوید: پزشک از سلامتى جسمى و روحى من غرق در تعجب بود و در حالى که باور کردنش برایش مشکل بود گفت:
شما را امام رضا(ع) شفا داده است!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد